غم بزرگ و یا اندوه بزرگ می تواند انسان را به مقام الهی برساند
شنبه 27 مهر 1398 ساعت 16:47 | نوشته ‌شده به دست مسافر محسن | ( نظرات )

البته نمی توان گفت که غم یا اندوه چیز منفی و به درد نخوری است و فقط شاد بودن خوب است!غم بزرگ و یا اندوه بزرگ می تواند انسان را به مقام الهی یا به پایین ترین درجات سوق دهد.


گاهی اوقات غم یک نعمته و عمق عجیب و غریبی دارد و حزن و اندوه است که آدم را به جهان های خاص می برد و یا درون خودش می برد تا ناگزیر تفکر کند و در آن تفکر مطالب مهمی را پیدا کند.شاد بودن ما انسان ها تا جایی که من تصور می کنم به دست خود ماست که ما انسان شادی باشیم یا انسان غمگین و به این بستگی نداره که ما در چه مقامی هستیم و چقدر مشکلات داریم،تمام فرزندان خداوند دارای مشکلات متعددی هستند،و این مشکلات چنان در خوبی ها و شادی ها تنیده شده که جدا کردنش کار بسیار سختی است و ما نمی توانیم بگوییم که نیستند و یا آنها را از بین ببریم. شادی امریست نسبی و ارتباط مستقیم دارد به تفکرات و اندیشه ما و نمیتوانیم معیار خاصی برایش در نظر بگیریم .هر چقدر خواسته های انسان زیاد باشد و نتواند به تمام خواسته هایش برسد باعث ناراحتی می شود ولی اگر خواسته های معقول و به اندازه داشته باشد که توانایی رسیدن به آنها را داشته باشد میتواند به شادی و خوشبختی ختم شود .یکی شاید با شمش طلا هم شاد نشود و یکی هم می تواند با یک تکه نان شاد شود 


تهیه مطلب:  مسافر حسین لژیون ششم

تایپ  مطلب: مسافر رضا لژیون یکم


شعر از مسافر محمد دوستی
دوشنبه 14 تیر 1395 ساعت 08:11 | نوشته ‌شده به دست مسافر احسان | ( نظرات )

 مورخه 95/4/5 دستور جلسه کنگره60 ظرفیت، مسئولیت و قبله بود و من ادعایی را که بر مبنای داشتن ظرفیت و مسئول دانستن خویش نسبت به زحمات راهنما، خانواده، همسفرم و همچنین وجود کنگره60 را که قبله خود میدانستم به مشارکت گذاشتم و از مشارکت خودم راضی و تا حدودی به خودم هم میبالیدم.

صبح روز بعد(یکشنبه)ساعت 7 که طبق معمول قرار همیشگی من و شربت اوتی بود، بعلت سهل انگاری من که خواب ماندم به تاخیر افتاد، حدودا 45دقیقه دیرتر بیدار شدم!

سراسیمه به سمت اشپزخانه رفتم و میزان تعیین شده اوتی ام را مصرف کردم و پس از چند لحظه ی نگاهی به ظرف اوتی ام کردم و به فکر دستور جلسه دیشب افتادم!!

به خودم گفتم! ای بی ظرفیت اگر شربت اوتی نبود تو این آرامش و سلامتی را از کجا میتونستی بدست بیاری؟؟

این چه مسولیتی است که تو نسبت به چیزیکه آرامش و صلح و صفا در زندگیت ایجاد نموده را داری؟!  

خلاصه با خودم به این نتیجه رسیدم، که شربت اوتی در سفر اول قبله من است و مواظب باشم که قبله ام را گم نکنم!

خلاصه حاصل این حس و کش و مکش با خویش تبدیل به قطعه شعری شد که این شعر را تقدیم میکنم به تمامی دوستان سفر اولی و بخصوص راهنمای عزیزم جناب آقای علی ضیایی


قبله من، اوتی من
ای فیلتر و صافی من
هر جرعه ای ز جام تو
سرنوشت و باقی من

                                     ظرف تو است ظرفیتم
                                      بی تو خمیده قامتم
                                     گر وعده مان، وعده نشد 
                                     باطل شود عبادتم

ای جان من، ای جان من
ای مرحم و درمان من
تو مسئول جان منی
ای دیده عیان من
 
                                    با تو روم من همه جا!
                                   بی تو روم من به کجا؟
                                   تو شدی روح من هم که جان
                                   نری که میرم جابجا

از این به بعد وفا کنم
بد عهدی را جدا کنم
سر قرار راست و درست
آنچه حق است اجرا کنم

 

 نوشته مسافر محمد دوستی

 منبع وبلاگ لژیون علی ضیایی

Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: دلنوشته ها،

برچسب‌ها: دلنوشته،

دستم بگرفت و پا به پا برد
دوشنبه 13 اردیبهشت 1395 ساعت 08:03 | نوشته ‌شده به دست وبلاگ نمایندگی شمس | ( نظرات )

وارد سالن می شوم و سرم را به دنبال او می چرخانم

آها... آنجاست. با همان چهره خندان همیشگی و آرامش غیر قابل وصفش

شال نارنجی اش زینت و برازندگی اش را صدچنان کرده است

از تماشای آرامشش خسته نمی شوم، به یاد اولین روزهایی می افتم که خسته و نالان و متحیر به صورتش زل می زدم . منتظر می ماندم تا حرف هایش تمام شود و جواب تمام سوال های بی پاسخم را بدهد و بر بلاتکلیفی ام پایان دهد..

چرا من؟! اینجا چه می کنم؟! گناهم چیست؟! چه کرده ام؟!...

بعد از تمام شدن حرف هایش هر چه کردم زبان در کامم خشک شده بود و منتظر بودم که دوباره او شروع کند و من گوش بسپارم و این داستان ادامه داشت تا ....

هربار تصمیم گرفتم عصبانی و ناراحت به استقبالش بروم و با فریادی او را متوجه حال خرابم بکنم اما بلافاصله بعد از دیدنش نیرویی درونی وجودم را منقلب کرد و یاد گرفتم بیشتر از گفتن بشنوم، یاد گرفتم بیاموزم و یاد گرفتم به کار بگیرم آموزه هایم را

همان ها که با جان و دل میگفت و همان ها که با جان و دل میشنیدم...

و حالا 11 ماه است که کنار او زندگی بهتر و شادتری دارم، 11 ماه است که معنای چگونه اندیشیدن را یاد گرفته ام

گفتند معلمی شغل انبیاست بسیار درست اما گفته اند کسی که تو را از دل ظلمت و تاریکی می رهاند معلم است و من سخت در اندیشه آنم که معلم راهنماست و یا راهنما معلم؟

راهنما همان که در بدترین لحظه های سفرم دستم را گرفت و آرام آرام راه را نشانم داد تا نلغزم، سقوط نکنم، آسیب نبینم و افق روشن آینده را ببینم

دستم بگرفت و پا به پا برد     تا شیوه راه رفتن آموخت

و چه معلمی دلسوزتر و دلسوخته تر از راهنما ،که بلد راه و سفری است که گرچه دیر به مقصد میرسی اما سالم و کامیاب خواهی رسید و نباید عجول بود و در انتها نتیجه ایی دلچسب کامت را شیرین می کند و همسفرانت در پایان راه مشتاقانه منتظر رسیدنت هستند. راهنمای  سفری که هم سخت و هم سهل است و نباید پایان سفر و مقصد تو را سرمست کند و باید بیاموزی که هنوز در ابتدای راه هستی.

و باز هم راهنما و استاد و معلم در انتظار رسیدنت لحظه شماری می کنند

دوباره به چهره مهربانش خیره می شوم و این بار می دانم چه گوهر گرانبهایی در کنارم دارم و مشتاقانه منتظر حرف های شیرینش می مانم و گوش جان می دهم.

 

گفت استاد مبر درس از یاد

یاد باد آنچه به من گفت استاد

یاد باد آن كه مرا یاد آموخت

آدمی نان خورد از دولت یـــاد

هیچ یادم نرود این معنــــی

كه مرا مادر من نـــــادان زاد

پدرم نیز چو استــــــادم دید

گشت از تربیــــــــــت من آزاد

پس مرا منت از استـــاد بود

كه به تعلیـــــــم من استاد استاد

هر چه می دانست آموخت مرا

غــــیر یك اصل كه ناگفته نهاد

قدر استـــــــــــــــاد نكو دانستن

حیف! استــــــــاد به من یاد نداد

گر بمردست ،روانــــش پر نور!

ور بود زنده ، خدا یارش باد !


نوشته همسفر انسیه رهجوی خانم سوزان

Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: همسفران، دلنوشته ها، لژیون مجازی،


فرجام نافرمانی
سه شنبه 27 بهمن 1394 ساعت 11:52 | نوشته ‌شده به دست مسافر محسن | ( نظرات )

دلنوشته ای در سقوط آزاد

چند وقتی بود شبها خواب راحتی نداشتم. چند باری هم به خاطر اینکه صبح بتوانم سر کار حاضر شوم گریز زده بودم . مانده و مستأصل بودم که چکار کنم. از طرفی میترسیدم اگر این موضوع را به آقا فریدون ( راهنمایم)بگویم ایشان، هم ناراحت شود و هم اینکه ممکن است دستور سقوط آزاد بدهد. از طرف دیگر میخواستم درست سفر کنم و هم اینکه مشکلم حل شود. استاد زهرایی فرمودند که مشکلات خود به خود حل نمی شوند و حتماً باید آنها را مطرح کنید و از هیچ چیزی هم هراس نداشته باشید . مهمتر از همه اینکه من از سقوط آزاد وحشت داشتم. حکایت من هم این است که میگویند از هر چی بدت میاد سرت میاد !! خلاصه من هم دل را به دریا زدم و مشکلم را به آقا فریدون گفتم (البته این را بگویم که قبلاً در مورد مشکلات دیگری با ایشان صحبت کرده بودم ، این بار از مشکلات جسمی ام حرف زدم ) و ایشان هم پس از شنیدن اوضاع و احوالم فرمان سقوط آزاد دادند. !!!!پشتم لرزید و یاد و خاطره خماری سقوط آزاد خیلی عذابم می داد . مانده بودم چه کنم و چگونه از زیر بار این بلا خلاص شوم . بعد از جلسه لژیون با ایشان صحبت کردم که شاید منصرف شوند ولی گفتند به خاطر حال خودت باید این کار را انجام دهی. من هم با توجه به آموزشهایی که در کنگره گرفته بودم خود را تسلیم امر فرمانده کردم . روز اول با کمی رنج و درد و بی خوابی گذشت. نفس اماره مرتب با من حرف میزد. شاید گفتگوی بین نفس امّاره و فرمانروایی عقل و سرزنش های نفس لوّامه ، را بازگو کنم خالی از لطف نباشد:

نفس امّاره : بابا کنگره را ول کن . خودت برو شربت تهیه کن و پله پله کم کن و خودت به خودت گل رهایی را بده.

نفس لوّامه : تو بارها این راه را تجربه کرده ای و همیشه ناموفق بوده ایی ، الان چگونه می خواهی خودت اینکار را به انجام برسانی ؟

عقل : هر چی راهنمایت میگوید را انجام بده.

نفس امّاره : این بار با دفعات قبل فرق می کند ، تو الان آموزش های کنگره را فرا گرفته ایی و می توانی به راحتی شربت را کم کنی.

نفس لوّامه : مگر جناب استاد زهرایی نگفتند که امکان ندارد خودتان بتوانید شربت را تیپر کنید و به درمان برسید . ایشان که جزء اندیشمندان و بزرگان کنگره هسنتند و حرفشان مستند و قطعی است.

عقل: به حرف راهنامیت گوش کن

نفس امّاره : پا شو نیم سی سی شربت بخور تا این همه عذاب نکشی (شاید بالای هزار بار در این سه روز)

عقل: حرف آقا فریدون مبنی بر نافرمانی یادت نرود.

نفس امّاره : اصلا ً برو به آقا فریدون زنگ بزن و بگو من دیگه به کنگره نمی آیم . بگو اگر قرار است این همه عذاب بکشم این چه کاریه . یا برو نمایندگی دیگری و سفرت رو اونجا شروع کن هیچ کسی هم متوجه نمی شود .

نفس لوّامه: تو خجالت نمی کشی !! محبّت ها و زحمت های آقا فریدون رو اینطوری می خواهی جواب بدهی.حرفهای آقا فریدون واسه خودش نیست که، ایشان میخواد حال من خوب شود ...

خلاصه تا روز شنبه که حالم خیلی بد بود با هر بدبختی که شد از خانه بیرون آمدم و به سمت اداره رفتم در راه بودم که آقا فریدون پیام دادن "حالت چطوره ؟" خیلی خوش حال شدم ماشین را زدم کنار، و جوابشون را دادم و ایشان گفتند در این حالت دل نوشته بنویس . من هم وقتی رسیدم اداره اوّل آمدم که بنویسم ، دیدم دست خط خودم را نمی توانم بخوانم و این بود که شروع کردم به تایپ کردن.

 

     نویسنده:مسافر مهدی

منبع: وبلاگ لژیون فریدون رفائی

Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: دلنوشته ها،

برچسب‌ها: سقوط آزاد، دلنوشته،

همیشه همسفر
پنجشنبه 28 آبان 1394 ساعت 18:49 | نوشته ‌شده به دست مسافر محسن | ( نظرات )

به نام خدا

می نویسم و می دانم که نمی توانم حرف دل را بر قلم جاری کنم .در پس تاریکی ها که گمان می کردم به جز خدا کسی را ندارم ندایی آمد چون خدا را داری همه چیز داری.فهم این کلام برایم سخت بود و قدر کلمات را نمی فهمیدم.در روزهایی که همه چیز به رنگ درد و نا امیدی بود واژه همسفر بود که التیامی بود بر زخم کهنه ام.واژه همسفر بود که به استقامت رنگی دگر بخشید و به فعل بخشیدن جان تازه ای دمید.نمی دانم اگر خود جای آنان بودم همینگونه عمل میکردم یا نه... ولی این را خوب می دانم که این عمل از هر کسی بر نمی آید، دلی میخواهد رنج کشیده و در بیکرانی به وسعت دریا.کسانی که میتوانستند بین دو گزینه و مسیری که پیش رویشان بود، یکی را انتخاب کنند.مسیر رها کردن و تنها رفتن و مسیر بخشیدن،استقامت و البته محبت...

رابطه بین مسافر و همسفر رابطه ای فراتر از مرزهای قراردادی و نسبی می باشد که کنگره60 زیربنای آن را ساخته و پرداخته نموده است.همسر،پدر،مادر و ... مسافر در زیر یک سقف مشترک ،امن و مقدس به نام کنگره60 این رابطه را پرورش دادند و ایرادات و کاستی های گذشته روز به روز به سبب آموزش و کسب دانایی در این مسیر،کمرنگ تر می شد.رابطه ای از جنس محبت که چون براحتی بدست نیامده ،به سادگی نیز از میان نخواهد رفت.

راه طولانیست و مسیر طاقت فرسا.راهی که از ازل شروع شده و تا ابد ادامه خواهد داشت.حال دیگر هر دو هم مسافر هستند و هم همسفر.همسفران به پاداش صبرو استقامتشان وارد سفری از جنس نور شده اند و اذنی مقدس برای ایشان صادر شده که الحق و الانصاف شایسته بهترینها می باشند.هر کجا باشند نور راه و قوت قلب هستند.دلم تنگ همسفری است که با وجود اینکه بار سفری دیگر بسته ولی هنوز همسفرم است.با اینکه در چشمانم ورود نمیکند همواره در قلبم حاضر است.او همسفر بوده ،هست و خواهد بود، هر کجا هست خدایا به سلامت دارش... او "همیشه همسفر" است.

         بی تو ای سرو روان با گل و گلشن چه کنم          زلف سنبل چه کشم عارض سوسن چه کنم 


             با احترام 

مسافر محسن میرزامحمدی

Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: دستور جلسات هفتگی، همسفران، دلنوشته ها،

برچسب‌ها: همسفر، دلنوشته،

عاشقی از جنس بهشتیان
جمعه 13 شهریور 1394 ساعت 21:25 | نوشته ‌شده به دست مسافر مسعود | ( نظرات )

دلنوشته ای بمناسبت فرارسیدن هفته تجلیل از ایجنت و مرزبان

هفته ایجنت و مرزبان پرشگون باد .

به نوبه خودم این هفته را به همه عزیزان ایجنت و دستیاران سرکار خانم آنی و مرزبانان کنگره 60 علی الخصوص به ایجنت و مرزبانان زحمت کش هم در بخش مسافران و هم در بخش خانواده تبریک و تهنیت عرض می نمایم.

درتمام ارکان سیستم مدیریتی سازمانها، نهادها و مؤسسات ، اگر نظارت و امنیت و آرامش نباشد آن ساختار بعد از مدتی فرو خواهد ریخت و از بین خواهد رفت و به مکانی بی صاحب و حتی بی در و پیکر تبدیل خواهد شد . بنابراین معمار کنگره 60 جناب آقای مهندس ساختار این مجموعه را طوری طراحی و مهندسی نموده اند که کوچکترین خللی در اجرای برنامه ها حتی برای درمان مسافران عزیز و همسفران محترم بوجود نیاید و یکی از دلایل موفقیت کنگره 60؛ وجود ایجنت های محترم و مرزبانان، همان مجریان حرمت ها و قوانین هستند که بعنوان الگو در رفتار، کردار و گفتار، دیگران را مجاب می کنند که نسبت به رعایت حرمتها و قوانین پیش قدم شوند.

تمام درمان من همسفر و مسافرم را مدیون مرزبانان عزیز در تمام شعبات – پارک لاله – پارک طالقانی – آکادمی و ... می دانم . تمام جلساتی که در کمال امنیت و آرامش برگزار می شود حاصل تلاش این عزیزان است و کاریست بس پر زحمت و گاها" خسته کننده و شاید زحمات این عزیزان در پیش چشم من و دیگران پوشیده باشد . طراحی و برنامه ریزی همه جلسات از انتخاب استادان، نگهبانان، دبیران و تمامی جایگاههای خدمتی و همچنین نظارت بر اجرای پورتکل درمان مسافران و همسفران و حتی نظارت بر امور راهنمایان محترم توسط مرزبانان رصد می شود. از ساعتها قبل برای مهیا نمودن جلسات آرام و قرار ندارند تا من در کمال آرامش سفر خوبی را به انجام برسانم و تمام خدمات و زحماتی را که این عزیزان متقبل می شوند بدون هیچگونه چشم داشتی.  فقط و فقط یک جریان در پس این خدمت است و آن هم عشق و از خود گذشتگی و عبور از خود می باشد که با تشکر لسانی و مالی قابل جبران نیست.

یادمان هست زمانی که من و مسافرم با درماندگی نزد شما آمدیم ما را به آغوش گرم خود پذیرا شدید وبا گلایه ها، بدرفتاری ها و کج خلقی های ما دم نزدید و ما را در کمال انسانیت درک کردید.

اگر مسافر من به رهایی رسید و وارد سفر دوم شدیم مرهون تمامی تلاش و زحمات بی وقفه و شبانه روزی شما مرزبانان عزیز است که بعنوان برادر و یا خواهرم محسوب می شوید و این را بدانید ، خواسته یا ناخواسته لبخندهایی که بر لب من همسفر مینشیند، بازگشت و رهایی مسافر من ، موفقیت و شادی فرزندان و پدر و مادر مسافران ، سربلندی کنگره ، شهر و کشورم بدون شما عزیزان امکان پذیر نبود. من همیشه دعاگوی شما هستم و خواهم بود.

شما از جنس بهشتیان هستید .

امیدوارم در تمامی مراحل زندگی موفق و سلامت، سربلند و پیروز باشید و به جایگاههای بالاتر مادی و معنوی برسید.

 

تهیه و تنظیم بااحترام همسفر مریم انصاری

Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: همسفران، دلنوشته ها،


حقیقت زمان !!!
دوشنبه 9 شهریور 1394 ساعت 21:01 | نوشته ‌شده به دست حامد ( بدمینتون ) | ( نظرات )


-        من از مکانی سخن میگویم ، مقدس و عرفانی ؛ با فضایی عطرآگین همانند بوی یاس و با مردمانی خوش روی و سرشار از محبت و همیاری که عشق مخلوق مهیا کرده اند تا ره گم کردگانی که سالها در قعر تاریکیها غوطه ور بودند . با تجربه ای که خود قبلا از این مکان کسب کرده اند و در پی آنند که من و امثال مرا بسوی روشنایی و امید رهنمون کنند .

-       برای رسیدن به خود سفر باید کرد و حرکت نمود چرا که با حرکت ، راه نمایان میشود . در مسیر باید آموخت از تجربیات راهنمای سفر و برای ساختن شهر درون که توسط اهریمن وجود تبدیل به ویرانه گشته ، باید تفکر کرد وساختاری را آغاز نمود و با یاری خواستن از خالق خود در پی هم روان شویم ... آری من ، خود مسافر این دیار متبرکم که با آموزش خود را تزکیه و پالایش مینمایم . باید بیاموزم تا نقطه تحملم را بالا ببرم . باید قطره شد و تبدیل و متصل به چشمه های جوشان و رودهایی خروشان تا به دریا و اقیانوس برسم و آرام بگیرم .

-       اینجا مقصد اصلی نیست چونکه پایان هر نقطه سرآغاز خط دیگریست . باید دانست و ایمان داشت که پس از مرگ نیز حیات ادامه دارد و تولدی دیگر به شکلی دیگر و در جایی دیگر . باید با دل و جان هر آنچه آموزش داده میشود را آموخت ، مقصد تعادل است ! مقصد به نور رسیدن و حال خوش است ... آری این دیار توسط نیرویی غیبی طراحی شده و توسط مردی سپید روی و سفید مویی که منتخب همان نیروها بوده ، بنیان گردیده که در هاله چشمانش نور امید و انرژی تلالو میکند و هر دقیقه از عمرش پر از برکت و گفتارش همانند پیام آوران برای ارتقاء و رسیدن به کمال بشریت است . اداره این دیار را به اشخاص آزموده واگذار نموده و بر تمامیت آن نظارت دارد و مشرف تا کوچکترین اشتباهی رخ ندهد .

-       آری ...

-       در کل کائنات تنها مبداء رسیدن به خود ؛ همین دیار است و تنها رمز و راز آن ، عشق است و محبت که در وجود تک تک اعضاء ، دیده بانان ، مرزبانان ، نگهبانان ، دبیران ، راهنمایان و علی الخصوص خدمتگذارانی که در آن و در پس آن دیده نمیشوند ولی در دنیای مجازیش ، با عمل خود به جهانیان میرسانند که :

-       این یک حقیقت شیرین تر از شهد عسل است ، حقیقتی به نام کنــــــگره 60 ....

-       با احترام : مسافر علی

-           


Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: دلنوشته ها،

برچسب‌ها: دلنوشته، مقالات،

علفهای هرز افکار انسان
یکشنبه 25 مرداد 1394 ساعت 18:02 | نوشته ‌شده به دست مسافر محسن | ( نظرات )

به نام خدا

یک مزرعه دار زحمات بسیاری را میکشد تا محصول مورد نظر خود  را به ثمر برساند اما علف هرز بدون نیاز به کشت و هر گونه توجه و رسیدگی زودتر از محصول رشد می کند.علف هرز مقاوم تر از محصول در برابر گرما و سرما و یا بی آبی می باشد .با اینکه مزرعه دار به هیچ وجه خواهان وجود علف هرز نیست و برای نابودیش تلاش می کند ولی مشاهده میشود که در کشت بعدی نیز زود تر از محصول به بار نشسته است . ذهن انسان نیز مانند مزرعه ای است .امکان رویش و به بار نشستن گل ها و محصولات بسیار ارزشمند و همچننین علفهای هرز و مسموم وجود دارد.

پس بنابراین هرگونه سهل انگاری مساوی با از دست دادن محصول تفکرات و اندیشه های انسان است. طبق تجربه اندیشه های غلط و آموزه های پوچ و یا مغایر با ادب و فرهنگ سریعترازافکاروآموزه های مفیدوسالم در ذهن انسان رسوخ میکند.به عنوان مثال اگر به یک گروه ازدانش آموزان شعری بامحتوا و عرفانی و به گروه دوم شعری بدون محتوا و مسموم داده شود و از آنها بخواهید که شعر ها را حفظ کنند مشاهده خواهید کرد که گروه دوم سریعتر از گروه اول شعر را حفظ میکنند به همیین دلیل باید به موارد زیر توجه کرد:

1- هیچ نوع سهل انگاری در مورد تجربه و تحلیل و دریافتهای مثبت و استفاده از آنها جایز نیست.

2- در هر مرحله از مسیر تکامل باید تحولات درونی را بازنگری کرد.

3- در این مسیرنمیتوان از ترفندهای شیطان که با ظرافت وارد عمل میشود غافل شد.


با احترام مسافر بهرام جهاندیده

     رهجوی مسافر محسن

Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: دلنوشته ها،

برچسب‌ها: مقالات، دلنوشته،

اگر سایت کنگره60 نبود ...!
چهارشنبه 14 مرداد 1394 ساعت 01:00 | نوشته ‌شده به دست مسافر محسن | ( نظرات )


زمانی وجود داشت که همه چیز به رنگ نا امیدی بود.سالها پیش که تازه مصرف مواد مخدر را شروع کردم ، در باورم نمی گنجید که چنین روزهای تاریک و شبهای دهشتناکی را تجربه کنم.ولی قوانین هستی تغییر ناپذیرند و در نهایت ناباوری در آخر امر امر اول اجرا شد و من تبدیل به یک مصرف کننده حرفه ای مواد مخدر شدم و هر روز و هر شب در مسیر تاریکی ها قدم بر می داشتم، گاهی اوقات میدویدم و گویی برای رسیدن به جهنم شتاب داشتم !!
من در گوشه ای تنها و دور از تمام دنیا ،درون پوسته ای بودم برزخ وار که تنها خود آن را درک و احساس میکردم و اما خانواده..! همسفران متوجه منظورم هستند.
گاهی دلم برای آنان بیشتر از خودم می سوخت ولی می دانستم خود هیزم این آتش ویرانگر هستم و هم خود میسوزم هم اطرافیانم را می سوزاندم.
حال چرا این مطالب را باز گو می کنم ؟کمی صبر کنید.همان گونه که در ابتدا گفتم ،زمانی که همه چیز به رنگ نا امیدی بود و بعد از طی کردن هزاران راه بی فرجام و صرف انرژی بسیار آرام سر جای خود نشستم و به امید آزادی و رهایی از دست رفته خویش نگاه میکردم و اشکهای حسرتم را بر روی گونه هایم رها میکردم تا همه بدانند من رسوای عالم هستم...!
در حالی که من به خودزنی و سوگواری مشغول بودم خواهر  و برادر عزیزم هنوز نا امید نشده بودند و به هر دری میزدند تا راهی بیابند، شبی از طریق اینترنت این دو عزیز شروع به جستجو می کنند و طبق گفته های خودشان به سرعت جذب سایت اصلی کنگره 60 می شوند.روش درمان روشن و علمی ،مقالات و دل نوشته های گوناگون گویی آب سردی بود بر پیکر سوزان آنان و امید از دست رفته را به جوی بازگرداند.بعد از چند روز تحقیق و مطالعه سایت، مرا در جریان این امر قرار دادند و نور امید را در قلبم روشن کردند و چندی بعد من به عنوان یک سفر اولی سر بلند در نمایندگی درکه سفر مقدس خود را شروع کردم. و حال نزدیک 5 سال حضور در کنگره با کمال افتخار به عنوان کمک راهنما این توفیق را دارم که در خدمت عزیزان خواهان رهایی باشم.

اگر سایت وزین کنگره60 نبود سرنوشت من چگونه می شد؟حال کجا بودم و چه میکردم؟آیا اصلا در قید حیات بودم یا...؟
نمیدانم، تنها خدا می داند و بس، ولی این را خوب می دانم که به معنای واقعی مدیون سایت کنگره و تمامی خدمتگذاران در این زمینه هستم.


با احترام محسن میرزامحمدی
Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: دلنوشته ها،


چند قدم تا نـــور !!!
سه شنبه 13 مرداد 1394 ساعت 20:37 | نوشته ‌شده به دست حامد ( بدمینتون ) | ( نظرات )



حدود 14 ماه قبل با کنگره آشنا شدم با 30 سال تخریب و با شهری درونی و وجودی ویران شده و مخروبه و با حالی خراب و هاله ای چروک خورده و جسمی نحیف . روز اول که وارد سالن ورودی شدم بر روی یکی از صندلیها نشستم و با اشاره استاد خودم را معرفی نمودم که با تشویق دیگران مواجه شدم ؛ " خوش اومدی خوش اومدی " آنها را که شنیدم ، باورم شد که هنوز هستم ، وجود دارم و دیده شدم . احساس کردم این صندلی متعلق به من است . همانجا با خودم عهد کردم تا روزی که عمرم امان دهد به هیچ قیمتی از این صندلی دست نکشم .

30 سال در انتهای تاریکیها غوطه ور بودم . کورسوئی به چشمم خورد و به روشنایی امیدوار شدم . روزی که برای اولین بار مواد مصرف کردم ، به دستور نفس اهریمنیم نوک پیکان جهت نمای زندگیم که همیشه ارزشها و خوبی ها را نشان میداد به یکباره تغییر جهت داد ولی من سرمست از لذت مصرف در آسمانهاسیر میکردم و متوجه حرکت غیر معمول قبله نمایم نشده بودم ... پس قبله ام را گم کردم .

نقطه قوتم که اراده قوی ام بود تبدیل به به نقطه ضعفم شد و هر روز بیشتر به عمق تاریکیها سقوط میکردم ، تا جاییکه در خود نمیدیدم حتی یکر وز بدون مصرف مواد تاب بیاورم . چند مرحله چند باری از طریق پزشکان اقدام به ترک کرده بودم اما زهی خیال باطل ! روز اول ورودم به کنگره حس عجیبی داشتم . فضای عرفانی و مقدسی بر محیط حاکم بود ، محیطی متبرک و مالامال از عشق . اشخاصی را دیدم با هاله نورانی و قلبی پر از مهر و مهربانی . فقط و فقط آموزش ، محبت ، روشنایی و خوب بودن در فضا موج میزد .

در این مدت کم که از سفرم میگذرد ، به این باور رسیدم که تنها تجربه و علم نمیتواند این مکان را به این جایگاه والا برساند . باید به امدادهای الهی ایمان آورد که از مکانی لامکان حمایت میشوند . بدون هیچ چشمداشتی و با دل و جان بسیج شده اند تا مرا از باتلاق ضدارزشها خارج کنند .

کنگره 60 یعنی حماسه ای عظیم که در زمان حال اتفاق افتاده است ؛ حماسه ای بی تکرار .  کنگره کعبه ایست که از آن میشود به معبود رسید . هیچ کلمه و یا جمله ای نتوانستم برای بنیانش ، دیده بانهایش ، مرزبان هایش و دیگر خدمتگذارانش پیدا کنم .

ای جوانمردان ، ای انسانهای والا ؛ گلی به جمالتان و خوشا به سعادتتان .... خدا قوت ....!!!

 

نوشته مسافر علی ، لژیـــــــون آقای احترامی

 


Print Friendly Version of this pageپرینت مطلب داغ کن - کلوب دات کام Share
مرتبط با: دلنوشته ها،

برچسب‌ها: دلنوشته،



 
درباره ما ...
دریافت نشریات و فایل های صوتی ...
دریافت کتاب «عبور از منطقه 60 درجه زیر صفر» نویسنده: مهندس حسین دژاكام دانلود نوشتارها و فایلهای صوتی کنگره 60 در قالب فایل Mp3 و PDF
اشعار شاعران کنگره 60
اشعار شاعران کنگره 60
مسافران و همسفران محترم کنگره 60 می توانند اشعار خود را به ایمیل: adezhakam@gmail.com برای آقای امین دژاکام ارسال کنند.
آمار سایت ...
• تعداد مطالب:
• تعداد نویسندگان:
• آخرین بروز رسانی:
• بازدید امروز:
• بازدید دیروز:
• بازدید این ماه:
• بازدید ماه قبل:
• بازدید کل:
• آخرین بازدید:

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic